هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

محرم و روضه و یلدا

بازم محرم با تمام شور و عرفانش رسید امسال بزرگتر از سال پیش با نگاه جدید پای سفره رقیه نشستی روضمون پنج روز اول بود و چقدر با شکوه و خوب بود ... از روز اول شلوغ شده بود طوری که سه چهار نفری از پس پذیرایی به سختی برمیومدیم شما هم عاشقش شدی هر روز کتاب و تسبیح دست مهمونا میدادی و لذت میبردی قربونت برم الهی     همایش شیرخواره ها صبح زود بود و روز جمعه تو خواب آمادت کردم وقتی چشم باز کردی و لباسی رو که مامان جون برات دوخته بود و آورده بود رو تنت دیدی فورا بلند شدی  گفتی کپشام کو؟ انشاالله علی اصغر بیمت کنه از خطرای روزگار و دورانتون عزیز مامان     یه شب تو تکیه محل...
10 آبان 1393

عروسی داداش سعید وعقد داداش رسول و..

سلام سلام ما برگشتییییمممممممممممم دخمل نازممممم تو این مدت کلی اتفاقا افتاد اولیش که تو 22 ماهگی زندگیت بود 26 مهر عروسی داداش سعید پسر عموم بود رفتیم خرم آباد و کلی بهمون خوش گذشت تالار خیلی خوشگلی گرفته بودن و یه سفره خونه سنتی هم وسطش بود برای بچه ها هم سرسره بزرررگ ذاشته بودن حسابی بازی کری شیطونکم آجی پرند که چند ماه از شما کوچیکتره بالاخره تونستم ازش یه عکس بگیرم یه دخمل دلیه که نگووو مهربون و آرووومممم نمایی از فضای بیرون تالار هوا هم سرد شده بود مجبور شدم لباسات رو عوض کنم   اینم از جیــــــــــــــــگر عمه طاها جونم تو سفره خونه برای خودش بازی میکرد شب بعد از عر...
10 آبان 1393

عید قربان و عقیقه خانومی

گل نازم عششقممممممممم دیروز عید قربان بود تو این روز مسافرای مکه حاجی میشن ایشالا روزیت بشه دخترم بابایی چند روز پیش برات یه ببعی خرید برای عقیقه شما . برای خریدش شما هم همراهش بودی بابا برام تعریف کرد که رفتی دنبال گوسفندا و بهشون غذا دادی اونا هم اومدن از دستت غذا خوردن  شما هم اصلا نترسیدی تازه کلی کیف هم کردی اومدی برام تعریف کردی که ببعی دستم عدا بولد (ببعی از دستم غذا خورد) وقتی برگشتی یه راست رفتی حمام دیروز هم ببعی رو قربونی کریم و بخشیدیمش به بهزیستی ....   و یه خبر دیگه اینکه دیروز جشن عقد داداش مجتبی بود و با اینکه دیر رفتیم چون شما از صبح زود بیدار شده بودی و ساعت دو ونیم بزور خوا...
14 مهر 1393

عکسهای آتلیه بیست ماهگی

اینم چندتا از عکسهای آتلیه اینجا بیست ماهت میشه قشنگــــــــــــــممممممممم             حالا که نیگا میکنم میبینم فایل چند تا از عکسارو ندادن نامردا همینا رو هم بزور ازشون گرفتم مگه میدادن ...
9 مهر 1393

اندر احوالات خانوم خانوما

خانوم خانوما سلاااااااااااااامممممممممممممم جیگر مامان سلااااااااااااممممممممممممممم نفس بابا سلاااممممممممممممممم وقتی بهت سلام میکنیم شما هم خیلی قشنگ جواب میدی تلاااااااااااامممممممممم گوشی رو برمیداری و با مامان جون حرف میزنی میگی اَلووو مان جون تَلااااااااممممممممم اوبی ؟ مان جوووون مَد طا ؟ لَپته؟ با مامان و بابا ؟ دَدَ؟ عکسهای آجیها رو میبینی میگی مامااااااااااااانمممممممم تمیــــــــــــــن عدیدَم... آجی تنا عدیدَم فدای حرف زدنت بشم دختر گلم هر چی از ما و دیگران میشنوی تکرار میکنی حتی اگه با دزفولی صحبت کنن عین کلمه رو میگی راستش دوست ندارم یاد بگیری ... نه اینکه اصلا یادنگیری با ...
9 مهر 1393

عروسی داداش امیر

گل نازم عروسک خوشگلم هفته ی پیش عروسی داداش امیر بود و رفتیم خرم آباد کلی بهمون خوش گذشت هر چند برای حنابندون یه اتفاق غیر منتظره افتاد که تمام برنامه های اون شب بهم ریخت (یکی از اقوام همون روز فوت شد )اما در جمع فامیل بودن و بعد از گذشت چندین ماه با دخملای فامیل گپ و گفت و خنده داشتن یه لذتی داشت که نگوووووووووو شما که عاشق عروسی و نی نای نی ناااااااااای تا آهنگ بود آروم بودی و دست میزدی اما وقتی وایمستاد شما گریه کردنت شروع میشد شب عروسی خسته بودی و گرسنه آخه اون روز نخوابیدی و لب به غذا هم نزدی برای همین حوصله نداشتی تا وقت شام که با نون و ماست خودتوسیر کردی و کمی هم غذا با نوک انگشتات ورداشتی خوردی و خولقت وا شد و رفتی وسط وهمش...
28 شهريور 1393

مسافرت دوروزه

سلام عزیز دلم خوشگلممممممم ناناسمممممممم عشقـــــــــمممممممم چهارشنبه هفته ی پیش به همراه باباجون مرتضی اینا و زندایی پروین جونم رفتیم خرم آباد البته دلیلش این بود که پنجشنبه مراسم چهلم دختر دایی شراره ( دختر داییه بابا جون) بود طفلک سنی نداشت و بدلیل سرطان سینه از دنیا رفت اونم شب قدر و شب ضربت حضرت علی  ما نتونستیم برای مراسمش بریم ... خدا رحمتشون کنه خیلی دختر خوبی بود خیلی آروم و مهربون کلی باهاش خاطره داشتم .... جمعه برگشتیم دزفول ... اما تو اون دو روز و دوشبی که اونجا بودیم کلی بهت خوش گذشت یه عالمه با مامان جون و بابا جون و محمد طاها بازی کردی قربونت برم یه سره میگفتی مد طاآ ... طاها طفلک شوکه شده بود...
10 شهريور 1393

دخملیه همه فن حریف

گل مامانی بیست ماه از زندگیه قشنگت میگذره تو این مدت کلی چیز یاد گرفتی و از اینکه بزرگتر شدی خوشحالی به راحتی غذا میخوری لباسهات رو عوض میکنی کفشهات رو میپوشی اتاقت رو مرتب میکنی به من کمک میکنی از مهمونها پذیرایی میکنی از حرف زدنت بگم که ماشالا حسابی راه افتادی و کلمات سه بخشی رو به راحتی میگی و جمله سازی رو هم شروع کردی تا حالا با سه کلمه جمله ساختی و همچنان درحال تمرین هستی. چند روزی میشه مامان جون مهری و حاج بابا و خاله محبوبه از شیراز اومدن پیشمون و حسابی خوش به حال شما شده همش خودتو براشون لوس میکنی و صداشون میزنی مان جون و باجون به خاله هم میگی خویی وقتی غذات تموم میشه بلند میگی اودایا شُک ...
23 مرداد 1393

شیرینکاریهای شیرین عسل

سلاااااااممممم دخملیه نازممممممممم خوشگل و طنازممممم فدات بشم الــــهـــــــــــــــیییییییییییییییییییییی شیرینکم عروسکم شیطونکم عزیز دلم دخترم ماشالا هزار ماشالا هر روز داری داناتر و عاقلتر از روز قبل میشی احساس میکنم خیلی زود بزرگ شدی و خیلی چیزا رو خوووب میفهمی که شاید برای یه بچه به سن تو خیلی زود باشه واسه نمونه میگم تا اخبار یه صحنه از بچه های غزه نشون میدی بدو بدو میایی پیشم و با ناراحتی میگی مامان نی نی اوووف ... بعد میگی نی نی نازززززییییی ...فدات بشم با احسااااااااااس عروسکهات رو مثل گل نگهداری میکنی و بین هیچکدوم فرق نمیذاری همه رو میخوای بغل کنی همه رو بوس میکنی نوبتی بهشون غذا میدی باهاشون حرررررررر...
19 مرداد 1393